سلام
اصلا نميخواستم بعد حدود يكماه اينجوري بيام و آپ كنم.
امروز يه فرصتي پيدا كردم بيام و وبلاگاتونو بخونم. ولي ....
افسوس و هزاران افسوس ................
سانازی جونم از تو وبلاگت فهميدم. رفتم وب آلاله رو خوندم.
خبر ناباورانه سرد و سهمگين بود
چقدر غم انگيز
چقدر غمناك
هدا دوست خوب و مهربون همه ما بود.
چقدر ساده و بي آلايش بود و چقدر صبور و مهربان
چقدر شوق زندگي داشت.
و حالا نيست. او نيست و همسرش و دختري كه هرگز اين دنيا رو نديد.
يادتونه در مورد اسم دخترش نوشته بود. ميخواست اسمش رو بزاره يسنا، يسنایی که نيامده رفت.
تيكر بالاي وب هدی نشون ميده ۲۰روز ديگه يسناقرار بوده بدنيا بياد و حالا دو ماهه كه ديگه قرار نيست بدنيا بياد. دو ماهه كه ديگه نه هدي و نه حامد منتظر نيستن يسنا بدنيا بياد. چون هر سه تاشون دوماهه كه پيش هم هستن. هيچكدومشون منتظر و چشم براه ديگري نيست. همهشون پيش همن. دوماهه كه پيش همن. دو ماهه كه ديگه زميني نيستن.
خدايا! بنگر رنج زمينيان را
يه بغض گنده راه گلوم رو بسته
اي دنيا بيزارم ازت
اي زندگي سيرم ازت
ميخواهم دادي بزنم آييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
هدي، هداي خوب ما
دوست عزيزمان
پركشيده اي به آسمان
چقدر خوب كه هرسه با هم رفتيد.
چقدر خوب كه الان هر سه تاتون پيش هم هستيد.
چقدر خوب كه هيچكدامتون قرار نيست رنج نبودن همسر، فرزند يا پدر و مادر را تنهايي به دوش بكشه.
پروازتون هم دسته جمعي بود.
كبوترها كبوترها
به دل جوييد از آن بالا
نگاه نيم نگاه گاهي
اسيران قفسها را
خوشا پروازتان با هم
خوشا آوازتان با هم
هداي مهربون ما
چه ناباورانه و چه دردمندانه رفته اي
تو رفته اي و بي تو گرفته آسمان ابريم
شكسته تر ز برگهاي مرده ام
هنوز نگاه ميكنم به آسمان چشم تو
چرا كه جاودانه مانده است نام تو
درون دشت سينه ام
روحت شاد عزيزم. روح همسر عزيزت شاد عزيزم، روح اون دختر كوچولوي نازت شاد عزيزم.
آسوده بيارام در كنار عزيزانت . آسوده بيارام.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:2 توسط لیلا
مرسي كه نگرانم بوديد عزيزانم
من اونقدر با اين پروژه جديد سرم شلوغ شده كه اصلا نميتونم بيام آپ كنم و يا حتي وبلاگاتونو بخونم.
فكر كنم دو هفته اي از وبلاگاتون عقب باشم.
ولي واقعا به ياد همتون هستم و خيلي وقتا ميگم الان چيكار دارن ميكنن.
تمام سعيم اينه كه يه دو سه ساعت وقت گير بيارم تا بهتون برسم. ولي واقعا جور نميشه منو ببخشيد. اما ليلا بانو سعي خودشو ميكنه
خانم گلي عزيزم خوشحالم كه بازم مينويسي. خيلي خوشحالم
اميدوارم هميشه شاد و خرسند باشيد دوستاي خوبم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:28 توسط لیلا
سلام سلام
همه خوب و خوشيد دوستاي خوبم؟
از ديروز بطور رسمي و به مدت سه ماه و نيم اومدم همون گروهي كه قبلا گفتم. شرايطش برام خيلي سخته و يه پروژه اي كه در تا حدامكان چلونده شده و خيليم موضوعش نو هستش و و مديرمون خيلي خيلي سختگيرتره! و منم كه به مدير سختگير عادت ندارم حالا حسابي داره حالم جا مياد. سعي ميكنم حتما به همتون سر بزنم ولي اينجا وقت اينترنتم خيلي كمه! تازه با اون مدير سختگير كه اگه ببينه من دارم تو اتاق اينترنت كار ميكنم احتمالا سرم رو از دست خواهم داد. ولي منم براي تلافي سختگيريهاش يه پست طولاني امروز ميزارم!
راستش بالاخره مهموناي بابام اينا رفتن و يه كوچولو يه نفس راحت كشيدن! تو پست قبل گفته بودم كه ماجراي آشناييمون رو با اين خانواده براتون مينويسم. ماجراي جالبي داره.
ده سال پيش، يعني دي ماه 1378، يكي از عموهام از اصفهان راهي بندرعباس بود تا بره به يكي از پسراش كه اونجا كار ميكرد سر بزنه. پسرعموم تو بندرعباس كار ميكرد و زن و بچهاش هم اونجا بودن و چون كارش نزديك عيد كه ميشد خيلي شلوغ بود نميتونست زن و بچش رو براي استراحت بياره بندرعباس و اين بود كه عموم معمولا اوايل زمستون ميرفت بهشون سر ميزد و خانواده پسرش رو كه اون موقع دو تابچه كوچولو داشتن با خودش ميوورد اصفهان و تا بعد از عيد هم ميموندن. اون سال زمستون هم عموم راهي بندر عباس بود و قرار بود با اتوبوس بره. اون روز ميره سوار اتوبوس ميشه و وسطاي اتوبوس جا گيرش مياد. يه پسرجوونه كه دقيقا پشت سر راننده نشسته بوده مياد و از عموم خواهش ميكنه كه جاشونو عوض كنن. دليلشم اين بوده كه ميگفته اونجا خوابم نميبره و اذيت ميشم و راننده حرف ميزنه و از اين حرفا! حالا چرا از ميون اين همه آدم مياد و به عموي من گير ميده ميشه فقط بهش گفت قسمت و تقدير!
عموم يه مرد هيكلي و ورزشكار بود و قيافه مهربوني هم داشت. اون موقع هم حدودا 52 سالش بود. بگذريم. عموم و اون پسره جاشونو عوض ميكنن و نزديكياي س-ي-ر-ج-ا-ن كه ميرسن تصادف وحشتناكي ميكنن. طوريكه راننده اتوبوس و شاگردش در دم ميميرن! خدا رحمتشون كنه. قسمت جلوي اتوبوس آسيب زيادي ميبنه و عموم هم كه پشت سر راننده بوده حسابي زخمي ميشه و ميبرنشون بيمارستان و چون خيلي حالش بد بوده و همراهي هم نداشته تو مداركش ميگردن و شماره خونه شونو پيدا ميكنن و زنگ ميزنن بهشون ميگن سريع خودتونو برسونيد. اونام به همه عموهام زنگ ميزنن كه عموهام با هم برن. يكي از عموهام اون موقع تو نيرو-ا-ن-تظا-م-ي بود و رئيس يه زندان بود و چون ميبينه تا برسن س-ي-رج-ا-ن ممكنه عموم از دست رفته باشه ميره تو بنداي زندان و ميگه كي اهل س-ي-ر-ج-ا-ن هستش؟ از قضا يكي از زندانيا اهل همونجا بوده و عموم ازش ميخواد به خانوادش زنگ بزنه تا برن پيش عموم و اگه كاري هست براش انجام بدن تا عموم اينا خودشونو برسونن! اون آقاهه هم خيلي مرد خوبي بوده، حالا بعدش ميگم چرا و زنگ ميزنه به شوهرخواهرش كه از اينجا به بعد بهش ميگم آقاي م و اونو ميفرسته بالاي سر عموم! و بعد بابام و عموهام هم با هم ميرن اونجا!
عموم يك هفته اونجا بستري بود و بعد با آمبولانس اوردنش شهر خودمون. خدا شكر خطر رفع شده بود ولي متاسفانه يه پاي عموم به شدت آسيب ديده بود و پاشنه پاش كلا تو تصادف جدا شده بود و گم شده بود و هميشه ميلنگيد.
بابام ميگه تو اون يه هفته اي كه اونجا بودن اون خانواده خيلي بهشون كمك كردن و هواشونو داشتن. حتي دو سه ماه بعدش كه بابام يه سفر رفته بود ق-ش-م از اونور كه برميگشت كلي هديه و چادر و لباس و پتو و اينا بعنوان هديه و تشكر گرفته بود و رفته بود بشهون سرزده بود و هديه داده بود.
اواخر بهار 79 بود كه منم كنكور داشتم و اون موقع مثل الان نبود كه پيش دانشگاهي رو بعد عيد تعطيل كنن و حسابي براي زمان بعد امتحانات پيش دانشگاهي برنامه ريزي كرده بودم كه اون حدود يك ماه رو حسابي درس بخونم و عموم هم بهتر شده بود و آقاي م هم ميخواستن بيان ديدن عموم! و پدرم هم كاملا خودش رو آماده كرده بود كه بيان و حتي يادمه خودش رفت استقبالشون و مستقيم اوردشون خونه خودمون و يه گوسفند هم جلوشون قربوني كرد. من بيچاره هم هرچي زار ميزدم من بيست روز ديگه كنكور دارم و بهشون بگيد ديرتر بيان هيشكي گوش نميكرد. و اين شد كه من بيست روز مونده بود به كنكورم رفتم خونه يه عموي ديگه ام. چون همش مهموني بازي بود و هشتاد-نود درصد اوقات هم خونه ما بودن. بگذريم. اون سال دقيقا يك ماه موندن و بيشترش خونه ما بودن و همشم بخاطر مهمون نوازي باباي من بود كه براي مهمون اونقدر سنگ تموم ميزاره كه من هميشه از دستش حرص ميخورم! به نظر من آدم بايد تو همه كاراش مصداق اين ضرب المثل باشه كه ميگه:
اندازه نگه دار كه اندازه نكوست
واي چقدر داره طولاني ميشه.
و اما آقاي م، 5 تا دختر و يه پسر داشت. دختر بزرگش يكسال از من بزرگتر بود و دختر كوچيكش اون موقع 2-3 ساله بود و پسرش هم 5-6 سالش بود. خلاصه كه كلي همه جا ميبردن و ميگردوندشون و بهشون حسابي خوش ميگذشت. اون سال تابستون گذشت و منم دانشگاه قبول شدم و سرم به درس و مشق گرم شد. از اون سال به بعد عيدا و تابستونا ميومدن و ميرفتن و هر دفعه هم دو-سه هفته اي ميموندن! ما كه خدا رو شكر عيدا ميرفتيم مسافرت و از دستشتون راحت بوديم ولي تابستون همش ديگه خونه ما بودن. حتي چند بار هم وسط سال و تو پاييز و اينا اومدن!
آقاي م، سه تا از دختراش رو كم كم شوهر داد قوم شوهر هم اضافه شده بود و ديگه وقتي ميومدن قوم شوهر دختراش هم باهاشون بودن! از پسرخاله شوهر دختراش گرفته تا همكار شوره دختراش و ...!!!!!!!همه اينا در حالي بود كه بعد از تصادف، فقط يكبار پدرم رفت خونشون كه گفتم براشون هديه برد و ديگه دريغ از اينكه حتي يكبار بابام و عموهام برن خونشون!
آها، راستي گفته بودم كه اون آقايي كه زنداني بود خيلي آدم خوبي بود، با اينكه يك دو سال بعد اون تصادف از زندان آزاد شد ولي هيچوقت حتي يكبار هم با اين آقاي م اينا نيومد و هميشه دورادور احوالپرسي ميكرد. بخاطر همينه كه گفتم خيلي آقاي خوبي بود!!!
سه چهار سال بعد اون تصادف، همون عموم كه تصادف كرده بود با اينكه خيلي كاملا ديگه حالش خوب خوب شده بود يهو سكته كرد تا بردنش بيمارستان تموم كرده بود. بعد اون عموم، پشت سر هم هم بابابزرگم و مامان بزرگم و هم يه عموي ديگم فوت كردن ولي اينا بازم ميومدن. هروقت هم ميومدن پدرم ياد اون عموم ميفتاد و خيلي ناراحت ميشد و هروقت اينا رو ميديد تمام خاطرات تصادف اون عموم براش زنده ميشد و همين باعث ميشد بخاطر كمكي كه آقاي م و خانوادش تو زمان بستري عموم تو س-ي-ر-ج-ا-ن كرده بودن حسابي ازشون پذيرايي كنه.
بله دوستان عزيز و اين ماجرا ادامه دارد. و الان ده سال از اون ماجرا گذشته و بجز پارسال كه نيومدن، هرسال يكي دوبار ميان و دوسه هفته اي ميمونن و ميرن و حتي ديگه خونه اون عموم كه دليل آشنايي ما بود هم نميرن. زن عموم حوصلشونو نداره و ميگه با اينكه عموت فوت كرده اينا ديگه ما رو ول نميكنن! و اينه كه فقط ميان خونه ما! قبلا باز ميرفتن خونه اون يكي عموهام، ولي الان چندساله كه ميان فقط خونه پدرم اينا هستن و تا وقتي كه هستن هيچكدوم از فاميل پدرم از نزديك خونه پدرم اينا رد نميشن كه نكنه اينا رو يه وعده دعوت كنن خونشون! عجب دنياييه!
چندشب پيش تلفني با پدرم صحبت ميكردم، ميگفت وقتي آقاي م مياد من خيلي احساس تنهايي ميكنم چون هيچكدوم از فاميل از نزديكمون هم رد نميشن و دور و برمون خلوت خلوته، آخه پدرم اينا حداقل دوسه شب يكبار با فاميلا همديگه رو ميبينن و اينجوري نيست كه ماهي يه بار همديگه رو ببينن!
من خودم بخاطر اخلاق پدرم كه خيلي مهماندوست هستش و هميشه خونمون پر از مهمون بود، تا دلتون بخواد از مهمون بدم مياد و از مهموني فراريم! باور كنيد مهموني دادن برام زجرآوره، خواهرم هم دقيقا مثل من شده. مادرم هم كه هميشه بهش ميگم مامان تو يكي از آدمهايي هستي كه حتما ميره بهشت. نه اينكه بخوام تعريف كنم چون مادرمه. باور كنيد مادرم تو عمرش نه يكبار غيبت كرده نه دروغ گفته و نه بدكسي رو گفته و يا نارضايتي از چيزي داشته. مادرم نه هيچوقت گناه زبوني داشته و نه قلبي. مثل يه دريا زلال زلاله. هيچوقت گله و شكايتي نداره و هميشه اين اخلاق مامانم هم منو حرص داده. چون همه كه جنبه اش رو ندارن و خيلي از اين اخلاق آروم و بي رياي مادرم هميشه سوء استفاده شده.
خب ديگه، به پايان آمد اين دفتر، ولي آقاي م و خانوادش همچنان خواهند آمد و رفت!!
ويژه: همسر مهربونم
بارها گفته ام و بار دگر ميگويم
كه منم عاشق و ديوانه آن مهر رخت
كه منم آن سرگشته ديوانه تو
كه منم من، همه در فكر تو و انديشه تو
خدا هميشه حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت و خوشبخت و موفق برايشان حفظ كند. عزيزان ما را نيز همينطور. آمين آمين آمين
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:23 توسط لیلا
سلام سلام دوستاي خوبم
پيرو آپ قبلي، من تقريبا دو هفته است آپ نكردم!!!!![]()
كه دو تا دليل داشت اوليش كه مهمتر بود اينه كه وقتمون خيلي كمه و يه كاري بهم دادن كه از ترسش شبا خوابم نميبره و صبحها با دلهره از خواب پا ميشم!
خودمم دست تنهام و اين خيلي بدتره و هيشكي هم نيست ازش كمك بگيرم!
دوميشم اينه كه سرعت اينترنتمون اونقدر پايينه كه هروقت اومدم يه كوچولو آپ كنم ديدم نميشه! حتي نميشد يه كامنت گذاشت!
اينم از توجيهات من!
تو اين دو هفته اتفاق خاصي نيفتاده جز اينكه اولين جمعه ماه رمضون يه ديگ گنده آش رشته پختم و برديم در ميان تمامي فاميل پخش كرديم و بگم كه چون بدليل بي تجربگي رشته اش رو زود ريختم حسابي شفته شده بود و البته با اينكه اصلا قيافه نداشت ولي خوشمزه شده بود!![]()
. ديگه اينكه پنج شنبه شب گذشته هم يكي از دوستاي همسر مهربون رو پاگشا كرديم كه البته دقيقا يكسال بعد از ما عروسي كرده بودند. هم پاگشاي اونا شد و هم هديه عروسيمونو دادن!!
تا سه و نيم شب هم داشتيم حرف ميزديم و من چون ميز شام رو همونجوري بعد شام با تمام وسايل و غذاهاي باقيمانده روش به حال خودش رها كردم و رفتم نشستم به حرف زدن
بعد از رفتن مهمونا مجبور شدم تا پنج و نيم صبح بيدار بمونم و همه چي رو ترتميز كنم. همسرمهربون هم سحريشو خورد و خوابيد و موقع اذان مغرب بيدار شد!!!
ديگه اينكه ديشب هم مهموني افطار اداره خواهر بزرگه همسرمهربون بود كه ما رو هم دعوت كرد و رفتيم و از اون جو خفناي ادارات دولتي بود كه خانما همه چادري و آقايون همه پشم و پيلي!![]()
از اول ماه رمضون يكي از دوستاي بابام از يه شهر خيلي دور رفتن خونه بابام اينا و كنگر خوردن و لنگر انداختن. شش نفر آدم گنده اونم تو ماه رمضون!!!
مامان و خواهرم طفلكيا با زبون روزه بايد براشون ناهار درست كنند. اونام اونقدر كنه هستند كه به اين زوديا نميرن! و چون بابام خيلي بيش از حد و اندازه مهمون نوازه و هميشه از دستش بخاطر اين اخلاقش حرص ميخورم فكر نكنم حالا حالاها قصد رفتن داشته باشند. قضيه آشنايي پدرم با اين خانواده رو تو پست بعدي براتون ميگم! برميگرده به دقيقا ده سال پيش! از اون آدمايي هستن كه ميرن جايي كمتر از يكماه نميمونن و اونقدر شعور ندارن كه بفهمن چقدر مزاحمت ايجاد ميكنن براي ميزبان!
تازه كاش فقط همين بود، از قرار معلوم، قصد دارن دخترشونم بدن به داداش كوچيكه من! و همينه كه منو ديوونه ميكنه! من اصلا از اخلاق و رفتار سبكشون خوشم نمياد چه برسه بخوان باهامون فاميلم بشن! البته پدرو مادرم به شدت مخالفن ولي مخ داداشمو كه البته هنوز خيليم بچه است رو حسابي زدن! داداش من خيلي بچه است و همينه كه خيلي بده! عشق كورش كرده و هيچي نميفهمه! دلم ميخواد برم و تا ميخوره داداش كوچكم رو بزنم حالش جا بياد و از حال و هواي عشق و عاشقي بيفته!
ديشب به همسرمهربون ميگفتم شيطونه ميگه فردا بعدازظهر برم اصفهان و حسابي دكشون كنم برن و كاري كنم ديگه اينورا پيداشون نشه! همسرمهربون هم بهم ميخنديد! همشم فكراي شيطاني ميزنه به سرم زنگ بزنم خونمون و يه عالمه دري وري بهشون بگم گورشونو گم كنن برن!
هركي با اين خانواده وصلت كنه بدبخت شده رفته! چون قومي و ده دوازده نفري سالي دوسه ماه ميرن و تلپ ميشن خونشون!
اينم از اين
شاد و پيروز وسربلند باشيد هميشه و توي اين شباي پرستاره همه آدمهاي دنيا رو دعا كنيد.
ويژه: همسر مهربونم
يادت باشه من خنده هاتو با تمام دنيا عوض نميكنم
يادت باشه هر روز بيشتر از پيش عاشقت ميشم
يادت باشه هر روز براي من نوتر و تازه تر از روز قبلي
در يك كلام يادت باشه:
با تو به آسمان رسيده ام، به كهكشان، به جاودان رسيده ام!
خدا هميشه حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت و خوشبخت و موفق برايشان حفظ كند. عزيزان ما را نيز همينطور. آمين آمين آمين
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:1 توسط لیلا
ماشالله چقدر پرکارم من ها! هفته ای یک آپ!![]()
راستش ممکنه از همین یک آپ هم محرم شم! چون قراره برای یه پروژه چهار ماهه برم یه بخش دیگه و دیگه اونجام نمیتونم اینترنت داشته باشم!
مستحضر هستید که اداره ما اینترنتش ساعتی است! و مثلا یه مرکز علمیه و سرچ و تحقیق بنای تمام پروژه هاشه!
من اینجا تو اتاق درندشت خودم تنها هستم! و در روز هم میتونم ۲ تا ۴ ساعت اینترنت داشته باشم! ولی اگه برم یه بخش دیگه دیگه هیچی!![]()
بگذریم! فعلا که دارم مقاومت میکنم که نرم! و همین اتاق خودم باشم! ببینم چی میشه!
دیگه اینکه چقدر ماه رمضون امسال طولانیه ها! روز اول که من سردرد شدیدی گرفتم! عصرش همه باغ بابای همسرمهربون تو کرج دعوت بودیم و بعد از افطار هم خوب نشدم که نشدم!
دیروز هم اونقدر اعصابم از دست کار خورد بود که خدا میدونه و چهار که با همسر مهربون رسیدم خونه خوبیدم تا دم افطار. یعنی همینکه بیدار شدم اذان گفتن! و این شد که امشب به خودم نهیب زدم که باید افطاری مشتی تدارک ببینم! خیلی دلم برای همسر مهربون سوخت که اونجوری افطار کرد و هیچیم نگفت که من چقدر بی مسئولیت شدم!
خب دیگه از اونجا که تو ماه رمضون ساعت کاریمون از ۹ تا ۲ شده (تا ۴ هم میتونیم بمونیم) دیگه باید برم. چون وقتمون خیلی کمه!
مواظب خودتون باشید و دعا برای همه مردم دنیا یادتون نره ها!
ویژه: همسر مهربونم
بهترین بهترین من
نام تو مرا مست میکند
چون شراب ناب
خدا هميشه حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت و خوشبخت و موفق برايشان حفظ كند. عزيزان ما را نيز همينطور. آمين آمين آمين
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:50 توسط لیلا
اینم عکسا + یه معما! امیدوارم جوابو بتونید بگید!
عکسهای مسافرت
عکسهای برج میلاد که یکشنبه رفتیم:
فقط بگم که حتما برید. خیلی جالبه! فعلا فقط طبقه دهم میبرند که رستوران ویژه سران هستش! ولی خیلی جالبه! ۴۵ ثانیه طول میشکه که به بالای برج برسیم اونم با آسانسور خیلی سریع! دیگه اینکه اون بالا حس آدما خیلی فرق میکنه. از اون بالا که نگاه میکنی احساس میکنی چقدر خواسته هات کوچیکن و چقدر ذهنت محدوده. فرصت داری که به همه چیز خوب فکر کنی!
عکس هنری لیلا بانو از همسر مهربون و بابای همسر مهربون در پای برج
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:54 توسط لیلا
بعد از یه غیبت طولانی اومدم! هورا! هورا!
اول بگم که بیستم مرداد دومین سالگرد عقد همیشه ما شدن من و همسرمهربون بود
. دومین سالگرد عقدمون!![]()
دیگه اینکه پنج شنبه دو هفته پیش بعدازظهر با همسرمهربون به سمت عروسی دوستمون حرکت کردیم! رفتیم زن-جان!
بله و اونقدر تو ترافیک کرج موندیم که هشت و نیم شب رسیدیم! تا رفتیم و وسایلمون رو جابجا کردیم و آماده شدیم رفتیم عروسی ساعت نه و نیم بود و همه نی نای نانای ها تموم شده بود و فقط به شام رسیدیم!
کلی هم از دوستامو اونجا دیدم! خیلیا اومده بودن عروسی!
اون شب رو زن-جان موندیم و فرداشب را نیز هم! ناهار هم رفتیم کاروانسرا سنگی! که واقعا عاشقشم!![]()
از شنبه هم که تعطیلات تابستانی یک هفته ای همسر مهربون بود رفتیم انزلی! مستقیم از زن-جان به انزلی! و چون خواهر بزرگه همسرمهربون برامون جا رزرو کرده بود خیالمون راحت بود و اول از هرچیز رفتیم از ملچ مولوچ کلی آلوچه و اینا خریدیم و تمام مدت مسافرت در حال خوردن ترشیجات بودیم!![]()
یکشنبه رفتیم طرفهای کیاسر و رفتیم ویلای مادرزن همکار همسر مهربون که پارسال هم رفته بودیم و لب دریا و شام هم اونجا بودیم و بعدش سه ماشینه رفتیم لاهیجان!
شیطانکوه! ۱۲ شب رسیدیم اونجا و خیلی شلوغ بود و خیلی هوا عالی!
دیگه ۲ شب بود که خداافظی کردیم و سه رسیدیم انزلی!![]()
دوشنبه هم با همسرمهربون رفتیم سیاهکل! خیلی باحال بود و بعدازظهر با همون همکار همسر مهربون و داییش اینا رفتیم جاده دیلمان! بارون ریزی میبارید و هوا دیوانه کننده
شب هم رفتیم ده بابابزرگ همون همکار همسر مهربون! مادربزرگش دقیقا شبیه مادربزرگ کارتون خونه مادربزرگه بود! کپ خودش بود! خیلیم خونه شون شبیه خونه مادربزرگه بود! زیر بارون کباب بازی کردیم! خاله و همسر و بچه های همکار همسر مهربون هم بودن! و آخرشب همگی رفتیم خونه اونا خوابیدیم!![]()
سه شنبه هم تا بعدازظهر خونه خاله همکار همسرمهروبن بودیم! اونقدر مهمون نواز بودن که خدا میدونه! کفشهای من و همسرمهروبن که در اثر کنار دریا رفتن و جاده نوردی کثیف و شنی شده بود رو صبح زود خاله هه پاشده بود شسته بود و کلی خجالت کشیدیم! دیگه عصرش برگشتیم انزلی و رفتیم اسکله نوردی! دریا بغایت طوفانی بود و بارون میومد و هوا البته عالی بود و عاشقانه! ![]()
چهارشنبه هم از انزلی رفتیم کلاردشت! و به یاد اولین روزهای بعد از عقدمون که با همسرمهربون رفته بودیم کلاردشت رفتیم خدا رو شکر یه جای خالی تو همون کلبه هایی که دو سال پیش رفته بودیم گیرمون اومد! از عجایب بود چون اونقدر شلوغ بود که اصلا فکر نمیکردیم جا گیرمون بیاد! اونشب تا نیمه شب رو به آتیش بازی تو شومینه چوبی کلبه گذروندیم!![]()
پنج شنبه بعدازظهر هم برگشتیم تهران و جمعه رو استراحت کردیم!
امروز عصر هم قراره با بابای همسر مهربون بریم برج میلاد رو ببینیم! یه اس ام اس دیروز برای بابای همسرمهربون اومده که گفته فردا میتونید بیایید برج میلاد رو ببینید! از طرف این شرکتهای تبلیغاتی و تور بوده فکر کنم! اونم زنگ زده جا رزرو کرده! بلیطیه و گفتن شیش تومنه بلیطش! بریم ببینیم چه جوریه!
دیگه اینا!
خوش و خرم و شاد و پیروز و سرافراز باشید همیشه دوستای مهربونم
راستی در اولین فرصت که احتمالا فردا باشه کلی عکس براتون میزارم از مسافرتمون! قول قول قول!![]()
ویژه: همسر مهربونم
همسر مهربونم
آرام و عشق و جونم
خدا کنه همیشه کنار تو بمونم
خدا هميشه حفظت كند. خدا عزيزان همه را هميشه شاد و سلامت و خوشبخت و موفق برايشان حفظ كند. عزيزان ما را نيز همينطور. آمين آمين آمين
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:22 توسط لیلا






